شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
270
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
ترغيب مىداد . عاقبت با آن طايفه يكى شد و خصمى سلطان كرد . و سلطان مرحوم نمىدانست كه آن فساد از خطابهاى بىوجه وزير او بود ، كه رسولان سلطان علاء الدّين را متنفّر گردانيد ، و ضماير ايشان را از ولاى او منحرف كرد . و چون آن رسالت به خدمت ملك مظفّر رسانيدم گفت : سوگندى كه با سلطان خوردم مثل آن با علاء الدّين كيقباد نيز خوردهام ، « 1 » و مىشنوم * كه غارات ولايت او را بمخيّم سلطان آوردند . اكنون هر اينه ما نيز از مثل آن ايمن نيستيم ، چه هر دو سوگند يكيست . ديگر آنكه من مستقلّ نيستم ، بل كه از جملهء نوّاب برادران خودم . بىامر ايشان چگونه توانم بنجده آمدن ؟ با آنكه اصحاب من نسبت با لشكر سلطان از خليجى مختصر نسبت با درياى بىمرّ كمترند ! و صاحب آمد و ماردين خود هرگز سخن من نشنوند . و ديگر آنكه ايشان پيوسته بسلطان مكاتبات مىفرستادند و عقايد ايشان را تجربه مىكرد ، و دعاوى ايشان همه نفاق بىمصداق و باطل بىحاصل برآمد . و بيچاره ملك اشرف خود به خدمت و نجدت سلطان اهتمام تمام دارد ، و از عهد تجاوز نكرده است ، و قصد مصر جز [ براى ] استصحاب عساكر نكرد .
--> ( 1 ) - اگر چه در متن عربى نيز همينطور است گمان مىكنم بايد گفته باشد كه : سوگندى كه سلطان با من خورده است مثل آن را با علاء الدين كيقباد خورده است ، پس با ما نيز شايد همان كند كه با ولايت علاء الدين مىكند .